زن ایرانی
می نویسم ........ چون هستی
خیلی سخته ! ... خیلی سخته ... وقتی همه چی آرومه و روبراه ... یه دفه زلزله ای بیاد و آرامش رو ازت بگیره و کاخ آرزوها رو توی دلت خراب و نابود کنه ! ... هیچ کسی زلزله رو دوست نداره ! ... ولی زلزله یکی از انواع فتنه ست و فتنه هم به یقین موجودی با ارزش و بی نظیر ! ... موجودی که وقتی میاد همه رو با یه چشم می بینه و وقتی می ره همه چیز رو عریان می کنه تا همه ببینن که کیا خس و خاشاکن و کیا درخت با ریشه ! ... یواش عزیز ! پا شو به همه نشون بده ، تو هم یه درخت با ریشه ای ! ... درسته که زلزله همه ی شاخ و برگ هاتو از بین برده و تنه ت رو لرزونده ... ولی ریشه ت توی خاکه و داره شیره ی حیات رو می مکه ... شیره ی حیات ... عشقه ! ... عشق ! ... عشق سی مرغ و چهل کلاغ نر می خواهد بچه بازی ست مگر ؟! عشق جگر می خواهد . با سر و صدا اومد و پر سر و صدا رفت ، یادش بخیر ... اول عاشق خدا بود و دوم هم عاشق من . می گفت شاید سوم هم عاشق بچه ش باشه ( فضیلت اعداد تا به کجا بود ؟! ) ... من رو پیامبر خدا می دونست و اعتقاد داشت که پیامی عاشقانه از جانب خدا براش آوردم ! نمی دونم ! شایدم به همین دلیل بود که من رو در هر دوره ای از زندگی همراه مون با یکی از پیامبرای خدا شبیه سازی می کرد ! وقت رفتنش متوجه حقایق پنهان و عجیبی در زندگیم و روابط با اون شدم که یواش یواش تونستم دلیل حوادث و اتفاقای گنگ و مبهم زندگیم رو درک کنم . ... اول آشنایی و پیوستگی ... ابتدای ازدواج و دلبستگی ! من رو مثل حضرت نوح می دید و تصمیم گرفت سوار بر کشتی نوح از طوفان ها و سیلاب هایی که دور تا دورش رو گرفته بود و آزارش می داد ، جان سالم به در ببره و خودش رو به ساحل امنی برسونه . پس سوار برکشتی نجات من ، شروع به سفری کرد که در انتها با حمایت من ، جای امن و راحتی رو در آغوش من پیدا کرد و سندش رو زد به نام خودش ! پس از نجات از طوفان و سیل و پشت سر گذاشتن خطرها و تهدیدهای اطرافش و اطرافی هاش ... معلومه دیگه ! به نوح و کشتی نجاتش نیازی نبود و کاملا هم روشن و واضح بود که نمی تونست اون ها رو به دوش بکشه و با خودش ببره ! و این شد که در تاریخ دست برد و پاره ای از تاریخ رو به نفع خودش قیچی زد و برید و سوزنش هم به تن نوح فرو شد و کوتاهترین عمر در میان پیامبرای الهی به نوح بیچاره وصله شد !!! بعد از طوفان و سیل و سرما ، آتش عشق دیگه ای رو شعله ور کرد که شعله هاش تمام زندگی من رو سوزاند و من رو به سوزش و سازش دعوتم کرد ! ... من بیچاره از میان امواج آب های خروشان طوفان نوح یک دفعه پرت شدم وسط آتش سوزان حضرت ابراهیم ! ... من شدم ابراهیم و به خاطرش ، برای آسایش و آرامشش ، به آتش سوزان عشقش دعوت شدم . من هم پذیرفتم و با صداقت و باوری باور نکردنی ، خندان و بی پروا ، وارد آتش شدم ! ولی نمی دونم چرا همش به تضاد می رسیدم ! یا تاریخ به دروغ نقل شده بود یا باز هم اون تو تاریخ دست برده بود ... می سوختم و دم نمی زدم ، به این امید که بالاخره این آتشم سرد و گلستان می شه ، همه ی بتها رو شکستم و نابود کردم و در نهایت هم برای اثبات سرسپردگیم و تسلیم محضم با ارزش ترین چیز زندگیم رو قربونی کردم ... آتش اما سرد نشد... هیچ وقت سرد نشد... هنوزم تمام وجودم و داره می سوزونه...بگذریم... اما اون به قربونی هم راضی نشد و بازی رو ادامه داد . نقش دوباره عوض شد و پیامبری دیگه به بازی نامحسوس و بی رحم اون کشیده شد ... فیلمنامه آماده شد و این بار " پیامبر عشق " حضرت "عیسی مسیح" به صحنه دعوت شد . چیزی که مرتب فریبم داد و نذاشت به چیزی شک کنم ، چیزی که سرم رو گرم و حواسم رو پرت کرد ، نقش اول بود ... همیشه این من بودم که نقش اول رو بازی می کردم . " عیسی مسیح " اومده بود تا به صلیب کشیده بشه و از بالای صلیب به معراج بره ، چقدر از این فرو شدنا و فرا رفتنا لذت می برد . خوب کاملاً روشنه دیگه : وقتی "عیسی مسیح" از روی صلیب به معراج می ره بازی نقش رو به کس دیگه ای واگذار می کنه ، بنا بر این باید به سراغ گزینه ی بعدی رفت ! و این بار با روندی که شکل بازی به خودش گرفته بود ، ناگزیر به سراغ گزینه ای رفت که براش می تونست خیلی جذاب باشه ... گزینه ای که برای من بدترین گزینه ی موجود بود... صادقانه بگم : حاضر بودم سالهای سال ، حتی تا ابد عین یونس تو شکم نهنگ زندگی کنم ، یا مثل یوسف تو زندان اسیر باشم... یا حتی ته چاه تو تاریکی و سرما و وحشت ، روزامو بگذرونم ...دم نزنم... ولی نقش حضرت موسی رو به گردنم قلاده نکنه ، اما نشد... نام موسی از میان برگه های قرعه کشی ( که روی همشون موسی نوشته شده بود ) بیرون کشیده شد و نقش موسی انتخاب شد ... روزها می گذشت و غیر از درگیری و جنجال و کش مکش و بهانه های بنی اسرائیلی ، چیز قابل عرضی نبود... تا اینکه تو یکی از درگیریا ، به من ماموریت داد ، برای اثبات صداقتم و دلیل حرفام به کوه طور برم و هر طور شده با چند فرمان برگردم... بگذریم ، مهم نبود که اونجا فرمانی نبود غیر از نخود سیاه ... چرا که من هم مانند موسی ! ... در بازگشت از طور !! در عین ناباوری !!! ... دیدم : " گوساله ای جامو گرفته " " آره ! گوساله ای !! " .
| Design By : Night Skin |
